رمان تقاص ( قسمت 2 )
- بعد از اینکه پدر بزرگش فوت کرد نیم بیشتر ثروتش به پسرم ارث رسید و این ثروت کلان پر و بال بیشتری بهش داد برای خوش گذرونی های کثیفش ...
خاله کیمیا که انگار از یادآوری کارای پسرش عذاب می کشید بغضشو به زحمت قورت داد و گفت:
- بگذریم ... الان پسر من دیگه بیست و هشت سالشه و من اینقدر بهش افتخار می کنم که بدی هاش به چشمم نمی یاد. تحصیلاتش در حد کمال، تیپ و چهره اش مقبول و عالی ... خلاصه که در نوبه خودش حرف نداره. مثل هر مادری الان فقط آرزوم اینه که سر و سامونش بدم ولی ... ولی حیف که دیگه جرئت ندارم جلوش حرفی از ازدواجش بزنم یه بار که بهش گفتم اینقدر خندید که کبود شد. انگار براش جوک گفتم. بعدش هم خسرو کلی دعوام کرد. خسرو از جنس مونث بیزاره و دقیقاً این بلا رو سر پسرمون هم آورده. همیشه تو گوشش می خونه که فعلاً تا می تونه دنبال خوشی هاش باشه و اگه هم یه روزی خواست ازدواج کنه فقط برای بچه زن بگیره. همین حرفا رو بهش از بچگی زده که باعث شده اون همه چیز در نظرش مسخره و پوچ باشه. من نگران بچه امم. خیلی دلم می خواد کمکش کنم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی یاد. هر بار که می بینم حسابی تیپ زده و داره از خونه می ره بیرون تنم می لرزه. می ترسم یکی از این دخترا و زنای خیابونی بچه مو جمع کنن. هرچند که دوستش مدام بهم اطمینان می ده که پسرم خودش حواسش هست ولی من بازم می ترسم. از خدامه توی همین تابستون دختر عموشو براش بگیرم و بفرستمش سر خونه زندگیش تا خیالم راحت بشه. خسرو هم دختر برادرشو خیلی دوست داره. می تونم بگم تنها دختریه که خسرو بهش علاقه داره. ولی خود داریوش زیر بار نمی ره.
وقتی خاله کیمیا سکوت کرد، خاله شیلا عین کسایی که قصد دارن واسطه خیر بشن پرسید:
- پسرت چی خونده؟
لبخندی زیبا صورت خاله رو روشن کرد و گفت:
- الهی قربونش برم، دندون پزشکی خونده.
حس کردم ضربان قلبم کند شد. دست سپیده رو فشردم. سپیده با خنده نگام کرد و در گوشم پچ پچ کرد:
- هر گردی که گردو نمی شه.
سوال دوم خاله شیلا دقیقاً سوال ذهن من بود:
- راستی نگفتی اسمش چیه کیمیا؟
خاله کیمیا چند لحظه کوتاه که در نظر من به اندازه یه قرن گذشت مکث کرد و سپس گفت:
- هم اسم همین هتل.
جریان خون تو رگام برعکس شد. سریع از جا پریدم و به سمت لباسام هجوم بردم مامان با تعجب گفت:
- چت شد یهو؟ اوقور بخیر کجا تشریف می برین؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. فقط می خواستم از اتاق برم بیرون. ولی مجبور بودم توضیحی قانع کننده به مامان بدم تا اجازه خروجم رو صادر کنه. سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
- می خوام برم کافی شاپ هتل، آخه خوابم نمی یاد شاید اگه یه چیزی بخورم خوابم بگیره بتونم بخوابم.
- این وقت شب؟! لازم نکرده بگیر بخواب سر جات خوابت می بره.
خاله کیمیا با شرمندگی گفت:
- حرف زدنای من این بچه رو از هم از خواب باز کرد.
واقعاً دیگه نمی تونستم حرف بزنم اون یه جمله رو هم به زور گفته بودم، سپیده سریع به دادم رسید و گفت:
- نه خاله جون این چه حرفیه؟ ما از اول هم خوابمون نمی یومد.
بعدش خودشو برای مامان لوس کرد و گفتم:
- خاله جون بذارین بریم دیگه. قول می دیم پامونو از هتل بیرون نذاریم. فقط یه چیزی می خوریم و زود بر می گردیم.
مامان با اخم گفت:
- امان از دست شما دوتا ... وای به حالتون اگه از هتل خارج بشین. فهمیدین؟
سپیده سریع گفت:
- چشم خاله.
بدون اینکه برای سپیده صبر کنم از در بیرون پریدم. دلم می خواست داد بزنم. خدایا! این چه مجازاتی بود؟! مگه من چه گناهی مرتکب شدم که باید عشقم یه آدم هرزه کثیف باشه؟ کسی که از جنس زن بیزاره! تقریباً داشتم تلو تلو می خوردم که سپیده زیر بازومو گرفت و بی حرف منو به سمت کافی شاپ کشید. اون وقت شب کافی شاپ خلوت بود و فقط یه زوج جوون مشغول حرف زدن و خورن نمی دونم چی بودن! سر اولین میز دم دستم نشستم و سرمو بین دستام فشار دادم. اشک آروم از گوشه چشمام چکید. سپیده دستامو از سرم جدا کرد و میون دستای گرمش فشرد و گفت:
- از کجا می دونی این داریوش همون داریوشه؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ بهت که گفتم هر گردی ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- این یه پازل بهم ریخته بود توی ذهن من که حالا کامل شده. همه شو چیدم کنار هم تا به این نتیجه رسیدم.
- یعنی چی؟ چه پازلی؟
اشکامو پاک کردم و گفتم:
- یادته برات تعریف کردم مامانم با دیدن تابلو حالش بد شد و بابا کلی توبیخم کرد تا بفهمه پسره کیه؟
- آره یادمه.
- من مطمئن بودم که مامان با دیدن اون چهره یاد یه کسی افتاده و چقدر دلم می خواست اون شخصی رو که اینقدر شبیه نقاشی من بوده رو ببینم.
- خب که چی؟
- دیدی وقتی مامان به خاله کیمیا گفت دوست دارم پسر دوستمو ببینم خاله کیمیا چی گفت؟
- نه یادم نیست.
- خاله کیمیا گفت فکر نکنم از دیدنش زیاد خوشحال بشی.
- خب؟!
- از اون طرف من مطمئنم مامانم با خسرو شوهر خاله کیمیا قبلاً ها یه صنمی داشته که خاله کیمیا اینقدر
می ترسید جلوی مامان از بدبختی هاش بگه.
- آره درسته منم یه شک هایی کردم.
- داریوشی که امشب دیدیم دندونپزشک بود حدوداً بیست و هشت ساله، پسر خاله کیمیا هم همین مشخصات رو داره.
سپیده که حسابی گیج و کنجکاو شده بود گفت:
- خب خب؟
- داریوش دقیقاً شکل پدرشه، اینو از حرف خاله کیمیا که به مامان گفت فهمیدم. مامان هم با دیدن تابلوی من یاد خسرو افتاد که حالش بد شد. فهمیدی؟! این داریوش همون داریوشه من مطمئنم.
اینبار نوبت سپیده بود که سرشو بین دستاش بگیره. نالید:
- خدای من!
- سپیده بدبخت شدم رفت. عشق اولم باید کی باشه؟ پسری که ...
گریه جلوی ادامه حرفمو گرفت و به هق هق افتادم. سپیده سریع لیوانی آب برام آورد و گفت:
- این آبو بخور آروم باش. حالا که دنیا به آخر نرسیده عزیزم ... خیلی زود فراموشش می کنی.
- فراموشش می کنم؟ چطوری؟ برام خیلی سخته سپید من یک ساله که خواب و خوراکم شده عشق واهی فکر نمی کردم یه روزی عشق واقعیم هم تبدیل بشه به یه عشق واهی.
سپیده بی حرف سرمو کشید تو بغلش و گذاشت حسابی خودمو تخلیه کنم. منم اینقدر زار زدم تا ذره ذره اون عشقو از قلبم خارج کردم.
وقتی گریه ام تموم شد سپیده منو از خودش جدا کرد و گفت:
- حالا می خوای چی کار کنی؟
هنوز هق هق می کردم، فین فین کردم و گفتم:
- تو کار خدا موندم سپیده! چرا باید اینجوری می شد؟
- هر کاری یه حکمتی داره.
- امیدوارم دیگه نبینمش چون هر بار دیدنش برام تبدیل به عذاب می شه. ولی اگه هم دیدمش باید نسبت بهش سرد باشم اینقدر سرد که از من نا امید بشه. نمی خوام براش یه طعمه باشم. نمی خوام یه وسیله برای خوش گذرونیش باشم. نمی خوام از بچگی و سادگیم سو استفاده کنه.
سپیده انگشتای دستمو فشرد و گفت:
- درکت می کنم عزیزم درکت می کنم.
سرمو روی میز گذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. سپیده گفت:
- فکر کنم آرمین همون دوستشه که خاله می گفت پسر خوبیه.
زمزمه وار گفتم:
- آره منم همین فکرو می کنم چون واقعاً پسر خوبی بود.
- اگه آروم شدی پاشو بریم توی اتاق. خاله نگران می شه.
سرمو از روی میز برداشتم و تازه چشمم به بستنی های روی میز افتاد. اصلاً نفهمیدم سپیده کی سفارش بستنی داده. بی توجه به اونا گفتم:
- موافقم فقط قبلش باید دست و صورتم رو بشورم که کسی نفهمه گریه کردم.
وقتی به اتاق برگشتیم تصمیم خودمو گرفته بودم. باید فراموشش می کردم به هر قیمتی که شده بود! حتی اگه احساسم می خواست جلومو بگیره باید با عقلم پسش می زدم. باید ...
* * * * * *
صبح با صدای در از جا بلند شدم. ساعت هشت صبح بود و همه خواب بودن. پتو رو روی سرم کشیدم چون اصلاً نای اینکه از جا بلند بشم رو نداشتم. تازه نزدیک صبح خوابم برده بود، ولی کسی که پشت در بود دست بردار نبود. از اینکه فقط من بیدار شدم و خوابم اینقدر سبک بود لجم گرفت. ایشی گفتم و همونطور با لباس خواب و موهای پریشون از جا بلند شدم و در رو باز کردم. از دیدن داریوش پشت در جا خوردم و دست و پامو گم کردم! با یه سینی توی دستاش جلوم وایساده بود. یه کم خودمو عقب کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم. گفتم:
- تو اینجا چی کار می کنی؟
نمی دونم داریوش از کی برای من شده بود تو! شاید از همون لحظه ای که با حرفای خاله کیمیا احترامش تو ذهنم از بین رفت. داریوش هم از صمیمیت من جا خورد و با خنده گفت:
- ببخشید رفتم واسه خودم و آرمین صبحانه گرفتم، گفتم شاید شما حال رفتن تا پایین رو نداشته باشید، برای شما هم گرفتم.
سینی رو از دستش گرفتم و به سردی گفتم:
- لطفاً دیگه از این لطف ها به ما نکن. ما خودمون دست و پا داریم، می ریم می گیریم. در ضمن اگه هم حالش رو نداشتیم، زنگ می زنیم واسمون می یارن. و نکته بعدی که باید بدونی اینه که مامانم تو اتاقه! اصلاً دوست ندارم مزاحمتای تو برام دردسر درست کنه!
با مظلومیتی ساختگی گفت:
- ببخشید نمی دونستم ناراحت می شید.
- حالا که دیگه مزاحم خواب من شدی و بخشش من هم دردی رو دوا نمی کنه. شانس هم آوردی که مامانم خوابه! لطف کن برو و دیگه هم مزاحم نشو.
و در رو محکم به هم زدم. سپیده هم از خواب پرید و با عصبانیت گفت:
- وحشی چته؟ درو شکستی.
بغض گلومو گرفته بود و بی رحمانه فشارش می داد. همانطور سینی به دست پشت در نشستم. سپیده با دیدن حال من طوری که دیگرانو بیدار نکنه پاورچین پاورچین کنارم اومد و گفت:
- چی شده؟ چرا این جوری شدی؟ این سینی چیه دستت؟ رفتی صبحونه گرفتی؟
بغضمو فرو دادم و گفتم:
- داریوش بود. رفته بود برامون صبحانه گرفته بود.
با تعجب گفت:
- داریوش؟! داریوش اینجا چه غلطی می کرد؟ اتاق ما رو از کجا بلد بود؟
- یادت نیست؟ دیشب شماره اتاق رو ازمون پرسید؟
سپیده که همه چیز دستگیرش شده بود به نرمی منو تو آغوشش کشید و گونه مو بوسید. نالیدم:
- سپیده چی کار کنم با دلم؟
- عادت می کنی عزیز دلم. خیلی زود عادت می کنی.
بعد برای اینکه منو از اون حال و هوا خارج کنه گفت:
- ببینم چی آورده برامون آقا داریوش؟ این داریوش هر چی هم که بد باشه، چاپلوسیش خیلی خوبه. بده بخوریم. دم آقا داریوشو گرم.
خنده ام گفت و گفتم:
- مردشور تو رو ببرن که اگه حرف شکم بشه، دینتو هم می فروشی من که هیچی مامان و خاله رو هم بیدار کردیم و با هم صبحونه خوردیم. مجبورم شدم به دروغ بگم زود از خواب بیدار شده و خودم برای گرفتن صبحونه رفتم. بعد از خوردن صبحونه قرار شد به پارک آهوان برویم. خاله کیمیا از گوشی اتاق به پسرش که مطمئن بودم همون داریوشه زنگ زد و از اون خواست همراهمون بیاد. چشمامو بسته بودم و تند تند زیر لب دعا می کردم قبول نکنه. ولی از اونجایی که من شانس ندارم قبول کرد و قرار شد همه با هم برویم. هر کاری کردم لااقل خودم از زیر بار رفتن شونه خالی کنم نشد که نشد و مامان هیچ جوره قبول نکرد من تو هتل بمونم. وقتی تو لابی هتل به اونا برخورد کردیم نگاه مامان و خاله شیلا رو تعجبی به همراه ترس پر کرد و نگاه آرمین و داریوش پر از تعجب همراه با شادی شد. من و سپیده هم مجبور بودیم خودمونو متعجب نشون بدهیم. نمی خواستیم اونا بفهمن ما زودتر به این آشنایی پی بردیم. از همون لحظه داریوش منتظر یه فرصتی بود تا بیاد کنارم و باهام حرف بزنه. اما من همه سعیم رو یم کردم که از کنار مامان تکون نخورم، با این وجود یه لحظه که مامان حواسش پرت خاله کیمیا و حرفاش شد، داریوش موقعیت رو مناسب دید و اومد طرفم، سعی کردم رومو برگردونم تا از حرف زدن پشیمون بشه و راهشو بکشه بره، اما فایده ای نداشت چون خونسردانه گفت:
- از بابت این اتفاق خیلی خیلی خوشحالم. باور کن یکی از دغدغه های فکری من این بود که بهونه دیدار بعدیمون چی می تونه باشه؟ شانس آوردم پیشنهاد مامان رو قبول کردم وگرنه یه فرصت طلایی رو از دست می دادم.
با اینکه از درون می لرزیدم ولی به سردی گفتم:
- بعکس شما من اصلاً هم خوشحال نیستم. خیلی هم ناراحت شدم چون اصلاً دوست ندارم صدای یه پسر چاپلوس مثل وز وز زنبور توی گوشم باشه.
چشمای داریوش از حیرت گشاد شدن ولی قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزنه سریع ازش فاصله گرفتم. سپیده با خنده کنارم اومد و گفت:
- وقتی داری با داریوش حرف می زنی چشمات عین بچه گربه های عصبانی می شه که پنجولاشون رو هم در آوردن و می خوان طرف مقابل رو تیکه پاره کنن.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- برعکس دلم که هنوز هم بی قرارشه.
سپیده طبق معمول با همدردی دستمو فشرد. تا شب چند جا برای گشت و گذار رفتیم، ولی به خاطر نگاه های خیره داریوش، اصلاً به من خوش نگذشت. داریوش می خواست هر طور شده علت بداخمی و بی احترامی های منو بفهمه ولی به نتیجه ای نرسید. چون من دیگه بهش فرصت حرف زدن ندادم و گذاشتم تو خماری بمونه. شب با خستگی خیلی زیاد به خواب رفتم.
* * * * * *
ظهر بود از خواب بیدار شدم که دیدم کسی توی اتاق نیست. از پنجره اتاق به بیرون سرک کشیدم. سپیده روی یکی از نیمکت های زیر پنجره اتاق نشسته بود. پنجره رو باز کردم و صداش کردم. متوجه من شد و گفت:
- ساعت خواب. رزا می دونی مثل خرسا خواب زمستونی می ری؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- مامان کو؟
- بچه لوس. تو چی کار به مامانت داری؟ بیا پایین پیش من.
- خیلی خوب اول می رم صبحونه م رو از رستوران هتل بگیرم بخورم، بعد میام.
- شکمو نیاز نیست به خودت زحمت بدی. ساعت دوازده ظهر صبحونه کجا بود دیگه؟ من برات گرفتم. توی یخچاله. کوفت کن و بیا.
- بی ادب. نوش جان که کردم، می یام پایین.
سریع پنجره رو بستم و به سمت یخچال رفتم. صبحونه کاملی که تو یخچال بود، باعث شد شاتهام دو برابر بشه. اول صبحونه مو خوردم، بعدش هم لباسامو عوض کردم. یه مانتوی تابستونه نخی سبز رنگ پوشیدم با شلوار جین سورمه ای، شال سبز سورمه ای رو هم روی سرم انداختم و یه دسته از موهای حناییمو کج ریختم روی پیشونیم. تنها آرایشم هم یه برق لب بود، البته فعلا! از اتاق خارج شدم و به محوطه رفتم. سپیده رو دیدم که پشت به من روی همون نیمکت نشسته. آروم بهش نزدیک شدم و محکم سر شونه اش زدم. یه دفعه از جا بلند شد و گفت:
- دیوونه ترسیدم.
- چیه فکر کردی آل اومده ببرتت؟ نترس آل هم تو رو نمی بره.
- عوض صبح به خیرته؟
کنارش روی نیمکت نشستم و گفتم:
- صبح به خیر عزیز دلم. یعنی دیگه ظهر بخیر.
خندید و گفت:
- صبح و ظهر تو هم به خیر.
- حالا می تونم بپرسم مامان اینا کجان؟
- رفتن برای پیاده روی کنار ساحل. داریوش بردشون هر چند که وقتی دید ما قرار نیست بریم مثل توپی که بادش خالی بشه وا رفت.
آهی کشیدم و گفتم:
- نمی دونی چقدر بی تاب دیدنشم ولی این دیدنا بیشتر عاشقم می کنه. من دیگه نباید ببینمش.
با صدایی از پشت سر حرفم نیمه تموم موند:
- سلام خانما. صبحتون به خیر. مهمون نمی خواین؟
داریوش و آرمین بودند. آه از نهادم بر اومد. انگار قسمت نبود من اونو از ذهنم خارج کنم. خیلی خوش تیپ و ناز شده بودن هر دوتاشون. آرمین تک پوشی مشکی پوشیده بود که سر آستین ها و پایینش با نوار سفید دور دوزی شده بود، همراه با شلوار کتون مشکی. داریوش هم تی شرت مشکی ساده و تنگی پوشیده بود. سعی کردم مثل قبل سرد برخورد کنم. به خاطر همینم با اخم گفتم:
- علیک سلام. مهمون چرا چون حبیب خداس، ولی میمون نمی خوایم چون حیوون خداس!
آرمین که از حرف کاملاً بچه گونه من جا خورده بود گفت:
- دستتون درد نکنه حالا ما میمون و حیوون شدیم؟
خداییش خودم از حرف خودم خجالت کشیدم! عین بچه ها که هی به هم می گن ادا کار میمونه میمون جزو حیوونه آینه! سریع حرفمو اصلاح کردم و گفتم:
- دور از جون شما آرمین خان. شما حبیب خدایین. این حرفا چیه؟ بفرمایین بشینین.
آرمین زد زیر خنده و به داریوش گفت:
- پس اون قسمت حرفشو با تو بود داریوش ...
داریوش اخماشو حسابی تو هم کشید و با غیظ زل زد توی چشمام.
آرمین به طرفداری از دوستش گفت:
- دلت می یاد رزا به داریوش بگی میمون؟ همچین یه کم از میمون خوش قیافه تر نمی زنه؟
یه دفعه فکری به ذهنم خطور کرد. با اینکه دلم نمیومد ولی مجبور بودم برای حفاظت از خودم اون کار رو بکنم. چشمکی به سپیده زدم که حرفی نزنه و گفتم:
- آرمین جون تو به این می گی خوش قیافه؟ واقعاً که بد سلیقه ای!
داریوش که دیگه نمی تونست ساکت بمونه با عصبانیت گفت:
- من چه هیزم تری به تو فروختم؟ هان؟ بگو تا خودمم بدونم!
یه جورایی حق داشت عصبانی بشه. احترام به بزرگتر و همه چیز رو فراموش کرده بودم و هر چی از دهنم در می اومد بهش می گفتم. با اینحال از رو نرفتم و ادامه دادم:
- هیچی من همینطوری از تو خوشم نمی یاد، ولی برای اینکه مفهوم خوشگلی رو بهتون بفهمونم، باید نامزدم رو بهتون معرفی کنم.
هر دو با تعجب و هم زمان گفتند:
- نامزدت؟!
- آره نامزد. چرا تعجب کردین؟ به من نمی یاد نامزد داشته باشم؟
آرمین با تته پته گفت:
- خوب ... چرا ... ولی ما فکر می کردیم که تو مجردی. آخه سنت واسه ازدواج خیلی کمه.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- خوب بله، ولی چون نامزدم منو خیلی دوست داره، دیگه نتونست صبر کنه تا من یه خورده بزرگ تر بشم. آخه می ترسید از دستش برم.
خوشبختانه سپیده متوجه منظورم شده بود و حرفی نمی زد. اما از قیافه اش مشخص بود که داره می ترکه از خنده! داریوش با لبخندی که سرشار از تمسخر بود گفت:
- واسه چی دروغ می گی؟! خانوم کوچولو فکر نکن با بچه طرفی. اگه محترمانه بگی نمی خوای ما دور و اطرافت باشیم فکر کنم بهتره. لازم نیست خالی ببندی.
- برام مهم نیست که تو چه فکری بکنی، ولی برای اینکه دماغت بسوزه و خیط بشی بهت ثابت می کنم.
خودمم از حرکات بچگونه خودم عذاب می کشیدم، ولی چاره ای جز این نداشتم. داریوش با حرص گفت:
- مثلاً چطوری؟
عکسی رو که لحظه آخر رضا بهم داده بود، از توی کیفم در آوردم و گفتم:
- این عکس مال روز نامزدیمونه.
عکسو گرفتن و با تعجب به اون خیره شدن. فقط تو دلم دعا می کردم که از شباهت بین من و رضا به دروغم پی نبرن که خدا رو شکر متوجه نشدند و آرمین در حالی که هنوز هم رگه هایی از بهت تو صداش موج
می زد، گفت:
- خیلی به هم می یاین. امیدوارم خوشبخت بشید.
هم خنده ام گرفته بود و هم غصه داشت دیوونه ام می کرد. همه پل های پشت سرمو داشتم خراب
می کردم. قبل از اینکه بتونم جواب بدم، داریوش که هنوز هم شک داشت، گفت:
- پس چرا حلقه دستت نیست؟
سریع جوابی رو که تو آستینم آماده داشتمو تحویل دادم:
- چون من مدرسه می رم و یه سال دیگه از درسم مونده، خرید حلقه رو موکول کردیم به بعد از درس من.
حس می کردم صدای مردونه و دلنشین دایوش لحظه به لحظه تحلیل می ره. پرسید:
- می تونم بپرسم اسمش چیه؟
- هی هی آقا داریوش زیادی داری وارد جزئیات می شی!
اما داریوش دست بردار نبود و دوباره گفت:
- چشمای اونم مثل چشمای تو زمردیه! آره؟
اوه داشت لو می رفت! سعی کردم خونسرد باشم، قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
- بله چشمای عشقم هم مثل خودمه.
از عمد روی کلمه عشق تکیه کردم که باور کنه قضیه جدیه. داریوش و آرمین با خداحافظی کوتاهی از ما دور شدن. سپیده بعد از اطمینان از دور شدن اونا، زد زیر خنده و گفت:
- حسابی حالش گرفته شد. حالا دیگه دور و بر تو نمی پلکه. خوب کاری کردی رزا.
با ناراحتی گفتم:
- با اینکه اصلاً دلم نمی خواست ولی مجبور بودم، یادت باشه به مامان و خاله ها هم ندا بدیم که تابلو بازی در نیارن.
- آره حتماً وگرنه آبرومون می ره.
یه کم دیگه با سپیده روی همون نیمکت نشستیم. هر دو سکوت کرده بودیم، من که افکارم حسابی دور و بر داریوش می چرخید، اما سپیده رو نمی دونم به چی فکر می کرد که اونطور غرق سکوت بود. نیم ساعتی گذشته بود که بالاخره مامان و خاله ها برگشتن. از جا بلند شدیم و به طرفشون رفتیم. قضیه رو یواش برای مامان توضیح دادم و ازش خواستم برای خاله شیلا و خاله کیمیا هم بگه. مامان با نگرانی گفت:
- مگه اتفاقی افتاده؟
نمی خواستم داریوش رو جلوی مامان خراب کنم. به همین دلیل گفتم:
- نه ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه. آخه نگاهاش یه جوریه!
- امان از دست تو و این بچه بازیات! باشه می گم، ولی تو هم حواست به کارای خودت باشه. می دونی که داریوش پسر قابل اعتمادی نیست.
از این حرف مامان حس کردم دلم شکست. چقدر دلم می خواست داریوش اینقدر خوب بود که مامان اصلاً از بابت او نگرانی به دلش راه نمی داد. ولی افسوس که داریوش با خراب کردن خودش همه آرزوهای منو هم خراب کرده بود.
صبح با غرغرای سپیده بیدار شدم و دیدم مثل دیروز جز سپیده کسی تو اتاق نیست. سپیده هم جلوی آینه همینطور که داشت موهاشو برس می کشید غر غر می کرد، یه کم کش و قوس به بدنم دادم و سر جام نشستم در همون حال گفتم:
- باز دوباره بقیه کجا در رفتن؟
یه دفعه چرخید به طرفم، برسی که تو دستش بود رو تو هوا تکون داد و با اخم گفت:
- تو وقت کردی یه خورده بخواب! همشون رفتن بازار مروارید. سپردن ما هم بریم پیششون.
ملافه ای که روم بود رو کنار زدم، پاهامو از تخت آویزون کردم و گفتم:
- اِ چرا تو نرفتی؟
برسی که تو دستش بود رو انداخت روی میز که صدای بدی به وجود آورد و گفت:
- برای اینکه سر کار خواب بودین. منم که باید همیشه مواظب تو باشم. اون از دیروز، اینم از امروز.
رفتم طرفش و علی رغم دست و پا زدناش، محکم بغلش کردم وگفتم:
- می دونم که تو بهترینی. اونا بی وفان که مارو ول می کنن و می رن به امون خدا.
سپیده همونطور با اخم یه تیکه موهاشو که در اثر تقلا افتاده بود تو صورتش پس زد و گفت:
- خب بسه نمی خواد خرم کنی. بذار یه خبر بد بهت بدم تا همه حرص خوردنام از دست تو جبران بشه.
دستام شل زدن و گفتم:
- چی شده؟
ازم فاصله گرفت، نشست لب تخت و گفت:
- داریوش هم خواب بوده، آرمین براش منتظر مونده که بیدار بشه با هم برن.
بازم داریوش! بازم داریوش! اه! بی توجه به منظور سپیده با قیافه در هم گفتم:
- خوب به ما چه؟
سپیده با موذماری گفت:
- نیم ساعت پیش آرمین اومد و گفت که داریوشو بیدار می کنه و منتظر ما توی لابی هتل می مونن که با هم بریم.
وای خدای من!!! دو دستی زدم تو سرم و گفتم:
- وای خدا! بازم باید با اینا بریم بیرون؟! هر روز هر روزمون داره زهرمارمون میشه! خدایا چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که اینجوری مجازاتم می کنی آخه؟
سپیده که یادش رفته بود می خواسته حرص منو در بیاره دلسوزانه گفت:
- تو محلش نذار. طبق معمول سرد باهاش برخورد کن. بعدش هم بعد از دروغی که گفتی فکر نکنم دیگه با تو کاری داشته باشه.
راه افتادم سمت دستشویی و گفتم:
- امیدوارم همینطور باشه که تو می گی. آخه تصور کن من دارم با خودم کلنجار می رم که مهر اونو از دلم بیرون کنم اونوقت اون مدام دور و بر من می پلکه. مگه اراده من از فولاد آب دیده اس؟ یه جایی کم می یارم...
یه دفعه وسط راه ایستادم و گفتم:
- سپیـــــــده می شه نریم؟
سپیده کله شو خاروند و گفت:
- من نگران مامان اینام! خاله ناراحت می شه. مامانتو که می شناسی.
- خب یه دروغی می گیم دیگه.
هلم داد سمت دستشویی و گفت:
- تا منو و تو بخوایم فکر کنیم و یه دلیل پیدا کنیم ظهر شده. پاشو بریم اینقدر هم الکی نگران نباش. انشالله که مشکلی پیش نمی یاد.
رفتم تو دستشویی و دیگه چیزی نگفتم. چاره ای نبود! صبحونه یه لقمه هم نتونستم بخورم چون اشتهامو از دست داده بودم. سرسری یک مانتوی نخی صورتی کثیف که آستینای تقریبا سه ربعی داشت پوشیدم با سلوار جین سفید و روسری ساتن سفید صورتی. موهامو هم کامل از پشت بستم. وقتی آماده شدم با سپیده از اتاق خارج شدیم. طبق قولی که آرمین داده بود، هر دو نفرشون توی لابی منتظر نشسته بودند. داریوش پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و تو یکی از دستاش یه مجله خارجی و تو دست دیگه اش فنجونی سفید رنگ قرار داشت. تک پوش قهوه ای رنگی پوشیده بود با شلوار کتون کرم رنگ. خیلی جذاب شده بود. با این ژستی که گرفته بود دخترای غریبه هم براش پر پر می زدن چه برسه به من که یکسال بود دل به چشاش باخته بودم. دستمو مشت کردم و زیر لب غریدم:
- لعنت به تو!
آرمین هم روی کاناپه لم داده بود. با دیدن ما هر دو از جا بلند شدن. دارریوش با چشمای مخمورش سر تا پامو از بالا به پایین یه بار نگاه کردم و یه تای ابروشو انداخت بالا. سپیده تو سلام کردن پیشی گرفت و بهشون سلام کرد و دست داد. منم بالاخره دست از زیر چشمی دید زدن داریوش برداشتم، آب دهنمو قورت دادم و خواستم سلام کنم که داریوش دستشو به سمتم دراز کرد و سلام کرد. نمی تونستم این پسر رو درک کنم! یه بار نگاهش اینقدر مظلوم و دوست داشتنی می شد که دوست داشتم جونمو فداش کنم و یه بار دیگه اینقدر کثیف نگات می کرد که از خودت بدت می اومد. اون لحظه جز دسته اول بود، قبل از اینکه شل بشم و دستشو بگیرم اخم کردم و گفتم:
- معذرت می خوام. من با غریبه ها دست نمی دم. نامزدم غدقن کرده.
لبخند پر تمسخری لباشو کج کرد و خیلی خونسردانه دستشو کشید عقب و گفت:
- می تونم بپرسم چرا؟
- به خاطر اینکه ممکنه بیماری پوستی داشته باشید و از قضا واگیر دار هم باشه. علاوه بر اون شاید قصد و غرضی داشته باشی، من که از درونت خبر ندارم.
سپیده و آرمین ریز ریز خندیدن.
قبل از اینکه وقت کنه یه تیکه بهم بندازه که هم نونم بشه هم آبم بشه برای اینکه لجشو بیشتر در بیارم، دستمو به سمت آرمین دراز کردم و گفتم:
- صبح به خیر آرمین.
آرمین هم لبخندی زد و به گرمی دستمو فشرد و جواب صبح به خیرمو داد. داریوش از بچه بازیهای من هم خنده اش گرفته بود و هم کفرش در اومده بود. پرسید:
- از کی تا حالا با دوست من فامیل شدی؟
دوست نداشتم بیشتر از این اذیتش کنم. ولی این راهی بود که قدم اولشو رفته بودم، باید بقیه شو هم می رفتم. نمی خواستم تحت هیچ شرایطی با احساسم بازی کنه. به خاطر همین با تمسخر گفتم:
- با آرمین فامیل نیستم، ولی ازش مطمئنم. چون می دونم که با هر کس و ناکسی دست نمی ده. در ضمن
می دونم که پسر بی شیله پیله و نجیبیه. هدف پلید نداره!
آرمین هم از شیطنت من خنده اش گرفته بود. گفت:
- مرسی رزا. نظر لطفته.
داریوش چنان نگام کرد که از ترس یه لحظه لرزیدم و سریع برای اینکه در برم گفتم:
- بهتره بریم. داره دیر می شه.
هنوز حرفم تموم نشده بود داریوش یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
- تو چته؟!! چهع پدر کشتگی با من داری؟!! اون شب که خوب می گفتی و می خندید، از اینکه همراهیتون کنیم هم هیچ مشکلی نداشتی؟! بعدش یهو چت شد؟ خواب نما شدی؟ دو کلمه ازت تعریف کردم خودتو گم کردی؟ فکر کردی کی هستی؟ امثال تو ، تو دست و بال من ریخته! تو توشون گمی! ببین بچه، سعی نکن با این حرفای مسخره ت منو عصبی کنی، چون بد می بینی! برو دعا کن داریوش هیچ وقت عصبی نشه!
اون لحظه واقعاً لال شده بودم، اما با غیظ چشم از چشمای آبی تیره اش بر نمی داشتم. آرمین یه قدم اومد طرفش و گفت:
- اِ داریوش چته؟
خواست بازوی داریوش رو بگیره که داریوش با حرص دستشو کشید از دست آرمین بیرون و راه افتاد سمت در. سپیده هم کنار من وایساد و زیر لب زمزمه کرد:
- یا امام زمون! چه طوفانی به پا کرد!
دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:
- دلم می خواست بزنم تو صورتش!
سپیده دستمو کشید و گفت:
- ولش کن فعلاً! یه امروز رو دیگه نمی شه دم پرش بری. خیلی خشن و خطرناک شده! منم ازش ترسیدم.
دیگه هیچی نگفتم اما از خشم قفسه سینه ام بالا و پایین می رفتم و منتظر یه فرصت بودم تا بدجور نیشش بزنم. غلط کرد با من بد حرف زد! نکبت! ناچاراً دنبلشون راه افتادیم و یه لحظه صدای آرمین رو شنیدم که داشت به داریوش می گفت:
- داریوش چرا عصبانی می شی؟ نمی بینی حرفاش چقدر ساده است؟ از تو بعیده! اون ده سال ازت کوچیک تره!
داریوش هیچ حوابی نداد ولی از محکم قدم بردانش مشخص بود که هنوزم داره حرص می خوره.
سرعت قدماشون رو بیشتر کردن و مستقیم رفتن سمت پارکینگ. من و سپیده آرومی از پشت سرشون می رفتیم. اومدم به سپیده بگم بیاد بیخیال داریوش اینا بشیم و با تاکسی بریم، اما هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که نگام اونطرف ثابت شد. داریوش و آرمین رسیدن به ماشین داریوش ولی قبل از اینکه سوار ماشین بشن دوتا دختر فوق العاده جلف با آرایش های زننده مستقیم رفتن به سمتشون. دست سپیده رو که حواسش نبود و داشت راه خودش رو می رفت کشیدم و گفتم:
- وایسا اینجا. می خوام فیلم ببینم.
- وا! چه فیلمی یهو این وسط؟
با چشمام به اون سمت اشاره کردم. سپیده هم با دیدن اونا که دیگه به داریوش و آرمین رسیده بودن، کنار من ایستاد و با کنجکاوی نگاشون کرد. یکی از دخترا جلوی داریوش وایساد و به زبون انگلیسی گفت:
- سلام آقا.
داریوش نیم نگاهی به اونا انداخت و بدون اینکه جواب بده در ماشین رو باز کرد و یه پاشو گذاشت بالا. دختر به سرعت دوباره گفت:
- آقا عذر می خوام. می تونم بپرسم شما از کدوم کشور اومدید؟
داریوش بی توجه بهش سوار شد و در سمت خودشو بست، آرمین ولی داشت گردن می کشید و دنبال ما می گشت. ما جامون خوب بود، پشت یه پاترول قایم شده بودیم، هم می دیدمشون هم صداشون رو می شنیدم، اما اونا متوجه ما نبودن. دختره که دست بردار داریوش نبود، وقتی دید داریوش جوابشو نمی ده، در حالی که سعی می کرد یه کم ناز و عشوه صداشو بیشتر کنه گفت:
- اصلاً می تونید انگلیسی صحبت کنید؟
بعدم چرخید سمت آرمین و با مسخرگی به فارسی گفت:
- آقا این توریستتون کره؟.
داریوش قبل از اینکه اجازه بده آرمین حرفی بزنه، سریع پیاده شد، رخ به رخ دختره وایساد و با ترشرویی گفت:
- برو خانم ولم کن. حوصله داریا! من ایرانیم، ولی مطمئنم تو ایرانی نیستی. چون اگه بودی خودتو شبیه دلقکا نمی کردی.
چشام گرد شد! اولاً که داریوشو چه به این حرفا؟ دوماً دیگه دلقک که ایرانی و خارجی نداره. دلقک همه جا هست. اینم زده به سرشا. ولی واقعاً از کوره در رفتم. اون موقعیتی که می خواستم به دستم اومده بود. الان میتونستم نیشمو خیلی راحت تو تن داریوش فرو کنم و کیفشو ببرم. قبل از اینکه سپیده بتونه جلومو بگیره پریدم از پشت ماشین بیرون، نگاه داریوش و آرمین چرخید به سمتم. رفتم جلوشون، کنار دختره ایستادم و با جسارت و یه کم هم بی حیایی گفتم:
- هی! چه خبرته؟ دلت از جای دیگه پره، چرا سر اینا خالی می کنی؟ فکر می کنی نمی دونم که تموم دوستات از همین مدلن؟ حالا واسه من زاهد شدی؟ تو حق نداری به دخترا توهین کنی. حالا هر چی که می خوان باشن، باشن. پسره هرزه!
دخترا که اوضاع رو اونطوری دیدند، فلنگو بستن. ولی داریوش جلوم وایساد، خون از چشماش می بارید و رنگش از همیشه تیره تر شده بود! اصلاً نفهمیدم چی شد فقط یهو به خودم اومدم دیدم صورتم داره می سوزه! به دنبالش هم صدای فریادشو شنیدم:
- خفه شو، بسه دیگه!
حس کردم ضربان قلبم متوقف شده. تا حالا کسی به من تو نگفته بود چه برسه به اینکه به من سیلی بزنه!!! زمان از حرکت وایساده بود، هیچ کس نه حرف می زد نه تکون می خورد. نگاه داریوش رنگ عوض کرده بود، دیگه از خضم کدر نبود، حالا می شد یه چیزی شبیه شرم رو تو نگاش دید. پشیمونی! نذاشتم زمان از دست بره، از عصبانیت گر گرفته بودم، بدون لحظه ای درنگ، دستمو بالا بردم و با تمام قدرت روی صورتش فرود آوردم و گفتم:
- خودت خفه شو بی شرف!
جای انگشتام روی صورتش باقی موند. دستشو روی صورتش گذاشت و فقط نگام کرد. از حق نگذریم سیلی که خوردم حقم بود. تا من باشم با بزرگترم اینطور صحبت نکنم. نگاش تا عمق وجودمو سوزاند! چقدر دلم می خواست زار زار گریه کنم. دلم داشت می ترکید. من داریوشو می خواستم ولی داریوش پاکو. خدایا حق من از این زندگی همین بود؟ جای سیلی اش روی صورتم گز گز می کرد. ولی خودمم می دونستم قدرت سیلی من از اون بیشتر بود. سیلی داریوش بیشتر شبیه نوازش محکم بود. اولین کسی که تونست حرف بزنه آرمین بود که با خشم گفت:
- داریوش تو چه مرگت شده؟ دست روی یه دختر بلند می کنی؟ حقت بود. باید بدتر از اینا رو
می خوردی.
بعدش بدون اینکه نگاهی به داریوش بکنه اومد طرف من و با نگرانی گفت:
- خوبی رزا؟! بذار ببینم صورتتو ... آخ آخ! چی شده!
سپیده هم بالاخره از شوک بیرون اومد، بغضی که می دونستم از ترس به گلوش چنگ انداخته شکست و در حالی که گلوله گلوله اشک می ریخت به طرفم اومد و گفت:
- رزا ...
دستای یه کرده شو گرفتم و سعی کردم لبخند بزنم:
- نترس بابا! چیزی نشده که! گریه نکن سپید ...
با بغض و غیظ نگاهی به داریوش که هنوز دستش روی صورتش بود و به زمین خیره موند کرد و داد کشید:
- احمق ببین چی کار کردی!
داریوش یه لحظه سرشو اورد بالا، چشماش ... وای خدایا چشماش! لبالب پر از غم بودن، تا حدی که سپیده هم حس کرد و بیخیال داد و هوار کردن سر اون شد. دستشو جلو آورد، کشید روی گونه ام و گفت:
- رزا حالا جواب خاله رو چی بدیم؟ جاش روی صورتت مونده.
آرمین گفت:
- اگه یه کم یخ پیدا کنیم، می شه جاشو کم رنگ کرد. رزا من از طرف داریوش از تو عذر می خوام. این دیوونه تا حالا همچین کاری نکرده بود. من شرمنده توام.
دلم داشت می ترکید، اما سعی کردم بخندم و جوری حال و هوای اون دو نفر رو که حسابی شرمنده و نگران بودن عوض کنم. گفتم:
- مهم نیست. بدتر شو خورد. حالا باید نگران خاله کیمیا باشین که وقتی جای انگشتای منو روی صورت شازده پسرش می بینه، چه حالی می شه.
اما تو دلم داشتم خون گریه می کردم. خر بودم! خر شده بودم، هر چقدر هم که به خودم می گفتم داریوش عوضی کثافت هرزه احمق بی شعوره نکبته! باز دلم راضی نمی شد. دلم داریوش می خواست. دلم نگاه آبیشو می خواست. منو زده بود، اما هنوزم دلم کشته مرده اش بود! خدایا این حس چه جوری اینقدر عمیق و ریشه دار شده بود که دست از سرم بر نمی داشت؟ الهی بمیرم رد انگشتام چه بد روی صورت سفیدش افتاده بود. الهی دستم بشکنه. سپیده بدون توجه به حرفای من، در حالی که روی صحبتش با آرمین بود گفت:
- حالا یخ از کجا پیدا کنیم؟ بهتره بریم از مسئول هتل بگیریم.
من زودتر از آرمین جواب دادم:
- بهتره برگردیم توی اتاق. چون پوست خودمو می شناسم. به این زودیا رنگش بر نمی گرده. مطمئناً اگه مامان و خاله کیمیا منو اینطوری ببینن بد می شه.
آرمین گفت:
- راست می گه رزا! بهتره از این جریان خونواده ها بویی نبرن. باعث کدورت می شه.
سپیده که گریه اش بند اومده بود، شونه ای بالا انداخت و گفت:
- باشه، پس ما بر می گردیم تو اتاقمون.
آرمین سرشو تکون داد و گفت:
- باشه منم تا اتاقتون همراهتون می یام.
نگاهم هنوزم دنبال داریوش می دوید، داشت عقب عقب می رفت، اینقدر رفت تا رسید به جدول پشت پاش. حس نداشت انگار چون نشست و سرشو گرفت بین دستاش، بی اراده با نگرانی گفتم:
- نه لازم نیست. ما خودمون می ریم شما بهتره پیش داریوش بمونین.
آرمین برگشت و به داریوش نگاه کرد که نگاهش گیج و منگ به نقطه ای خیره شده بود و معلوم بود حواسش اصلاً تو این دنیا نیست. آهی کشید دوباره چرخید طرف ما و گفت:
- هر طور راحتین. زیاد اصرار نمی کنم فقط مواظب باشین.
بعد از خداحافظی با آرمین، همراه سپیده به اتاق برگشتیم. تموم طول مسیر سپیده فحش به داریوش می داد و آبا و اجدادشو به هم پیوند می زد، به خصوص عمه شو مورد عنایت قرار داد. اما من، حالم خراب تر از خراب بود. رسماً دیوونه شده بود! این چه حس عذاب آوری بود دیگه؟!! قبلاض اگه ازم می پرسیدن یکی بزنه تو گوشت چی کارش می کنه، می دونستم که جوابم اصلاض چیز خوبی نیست. من الان باید از داریوش بیزار می شدم، اما چرا نشده بودم؟ چرا هنوزم قلبم از یاداوری نگاه پر از شرمندگیش بیتابی می کرد؟ چرا دوست داشتم خودمو گول بزنم و بگم داریوش حسش نسبت به من با بقیه دخترا فرق داره؟ چرا این گول زدن رو دوست داشتم؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم کی به اتاقمون رسیدیم و رفتیم تو ...
همین که وارد اتاق شدیم، تلفن زنگ خورد. چون من به گوشی نزدیک تر بودم برداش داشتم:
- بله؟
صدای متعجب مامان تو گوشی پیچید:
- رزا! شما هنوز توی هتلین؟!!
سرمو به دست آزادم گرفتم و یه وری افتادم روی تخت. همینو کم داشتم. حالا به مامان چی می گفتم؟ خدا دروغو ازمون نگیره! زود تند سریع تو ذهنم یه دروغ دست و پا کردم و گفتم:
- مامان ما تا اونجا اومدیم، ولی مجبور شدیم برگردیم هتل.
مامان با تعجب در حالی که می دونستم چشماشم گرد شده گفت:
- برای چی؟ زده به سرتون؟ راه قرض داشتین تا اینجا اومدین و برگشتین؟!
جرقه بعدی تو ذهنم زده شد و با خوشحالی از اینکه یه دروغ خوب دیگه به ذهنم رسیده گفتم:
- مامان فکر می کنم که غذای دیشب مسموم بوده، چون سپیده بد جوری دل پیچه گرفته بود. برای همین مجبور شدیم برگردیم.
صدای مامان صد و هشتاد درجه تغییر کرد و گفت:
- وای خدا مرگم بده! حالا حالش چطوره؟ من الان می یام ببرمش دکتر.
داشت گندش در میومد، سپیده هم جلوی نشسته بود روی تخت و داشت با چشمای گرد شده اش نگام می کرد و خط و نشون می کشید. سریع نیم خیز شدم سر جام و در حالی که با همون دست آزادم می کوبیدم توی سرم گفتم:
- نه نه لازم نیست! الآن خیلی بهتره. از هتل قرص گرفتم دادم بهش، بهتر شد.
- چیو چیو لازم نیست؟ مسمویت که شوخی بردار نیست! ما الان بر می گردیم.
وای داشتم بدبخت می شدم! سریع گفتم:
- مامان اصلاً گوشی رو می دم بهش با خودش حرف بزن ببین چیزیش نیست! یه دل درد ساده بود دیگه ...
بعدم نذاشتم مامان هیچی بگه گوشی رو پرت کردم سمت سپیده تا خودش ادامه خاکی که تو سرمون شده بود رو جمع و جور کنه. در همون حالت پچ پچ وار گفتم:
- حواستو جمع کن سوتی ندی! یعنی رو به موت شده بودی!
سپیده با اخم همونطور آروم گفت:
- دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی؟
کف دستمو آروم زدم به گونه ام و گفتم:
- قربون تو برم. همین یک دفعه. خودت که دیدی چه اوضاعی شد.
سپیده با ناز و عشوه ولی به همراهی اخم، گوشی رو از من گرفت و در حالی که سعی می کرد صداش خیلی هم سرحال نباشه، با مامان و بعدش هم با خاله حرف زد. وقتی خیالم راحت شد که همه چی امن و امانه، رفتم سر یخچال، یه لیوان آب سخ خوردم و برگشتم ولو شدم روی کاناپه پایین تخت خوابا. رفته بودم تو فکر اتفاقی که افتاده بود. چقدر از دست داریوش ناراحت بودم، هم از دست خودم دلخور بودم و هم اون. من نباید اینقدر بد با اون حرف می زدم، ولی اونم حق نداشت دست روی من بلند کنه! و باز من حق نداشتم جواب سیلیشو بدم. حس بدی داشتم، یه گندی زده بودم که دیگه هیچ رقمه نمی شد جمع و جورش کرد. مرده شور منو ببرن که نمی تونستم بین عقل و احساسم کامل پیرو یکیشون باشم! همیشه این مشکلو داشتم. یه روز اینوری می شدم، شب می خوابیدم صبح بیدار می شدم اونوری می شدم! با احساس دستای سپیده دور شونه ام فهمیدم تلفنش تموم شده و اومده کنارم، همین که کنار خودم حسش کردم، همه ناراحتیم تبدیل به یه بغض شد و ترکید. سپیده بدون اینکه حرفی بزنه منو از جا بلند کرد و کشید توی بغلش، منم از خدا خواسته تو بغل سپیده یک دل سیر زار زدم.
ظهر که مامان اینا برگشتن من و سپیده روی تختا ولو بودیم و خودمونو زده بودیم به خواب. اصلاً حوصله حرف زدن نداشتیم. نیم ساعتی گذاشتنمون به حال خودمون ولی خاله شیلا طقت نیاورد و اخر هم سپیده رو با نوازشاش مجبور به نشستن کرد. وقتی سپیده باهاشون حرفت زد و خیالشون راحت شد که مشکلی نیست دست از سرش برداشتن. ظهر وقت ناهار که شد از ترس اینکه مبادا داریوش رو توی رستوران هتل ببینیم قید بیرون رفتن رو زدم و با سپیده ناهارمون رو توی اتاق خوردیم. بعدم دوباره همونجا روی تخت خوابا ولو شدیم، سپیده آهی کشید و گفت:
- چه مسافرت کوفتی شده! همه ش تو اتاقیم، وقتی هم یم ریم بیرون از ترس این داریوش تو همه ش چسبیدی به من زهرمارمون می شه.
پوزخندی زدم و گفتم:
- اگه بابا بود خیلی خوب می شد!
- مثلاً بابات چی کار می کرد؟!
- هیچی ! جور تو رو می کشید، منم می چسبیدم بهش. بعد دیگه داریوش جرئت نمی کرد سمت من بیاد.
سپیده نشست سر جاش و با ناراحتی گفت:
- تو خیلی ترسویی رزا! مگه چی کارت می کتونه بکنه؟ من گفتم ازش دوری کن، نگفتم که می یاد می کشتت. اون فقط می خواست با تو دوست بشه که خوب نشد! دیگه نیازی به فرار کردن نداره.
منم نشستم و با غیظ گفتم:
- اِ انگار یادت رفته زد تو صورتم؟
- مگه خودت یادت رفته پا روی دمش گذاشتی؟ اگه اون لحظه لال می شدی می مردی؟ حتما لازم بود بری جلو قلدر بازی در بیاری؟ خوب به تو چه که اون به اون دخترا چی گفت؟ اصلا مگه تو دوس دخترای داریوشو دیدی فکر می کنی همه شون سبک اون دختران؟ شاید با دخترای سر و سنگین دوست می شه و دوستی هاش هم یه دوستی ساده است! مامان ها همیشه عادت دارن پیاز داغ یه چیزیه زیاد می کنن! مگه مامانای خودمون اینجوری نیستن؟!
آهی کشیدم و گفتم:
- نمی دونم! دیگه عقلم به جایی قد نمی ده .
سپیده بی توجه به حرف من خم شد، اسکیت هایی که تازه خریده بودیم و هنوز داخل جعبه بود رو کشید بیرون و گفت:
- پاشو و ثابت کن که ترسو نیستی. پاشو اسکیتامون رو بپوشیم بریم تو محوطه بازی ...
خودمو دوباره انداختم روی تخت و گفتم:
- بیخیال سپید، حوصله ندارم.
- بیخود کردی! پا می شی با هم می ریم اسکیت بازی. نمی شه که همه اش تو هتل باشیم و بپوسیم.
می دونستم هیچ جوره حریف سپیده نمی شم، نشستم و گفتم:
- مامانا نمی خوان بیان؟
- لابد بعد زا ناهار رفتن کافی شاپ و مشغول گپ زدن شدن، همه حرفایی که تو این سی سال جدایی نزدن رو می خوان تو همین چند روزه بزنن!
- بترکن!
سپیده خندید و گفت:
- به مامانتم دری وری می گی؟! بجنب حاضر شو بریم ...
با نق نق از جا بلند شدم و سمت کمد لباسا رفتم ...
***
اسکیت باز حرفه ای نبودیم اما در حد معمولی و نرمال می تونستیم بازی کنیم و زمین نخوریم. اما سپیده گیر داده بود اون لحظه یم خواست حتما با اسکیت رقص پا بره و از حرکاتش نمی دونستم نگران باشم یا بخندم! به جای بازی کردن تقریباً داشت قر می داد. همینطور که راه خودمو می رفتم سرمو چرخونده بودم سمت سپیده و به ادا اطواراش می خندیدم. یه دفعه دیدم سپیده با داد به جلوم اشاره کرد و گفت:
- رزا مواظب باش!
سریع چرخیدم، خیلی دیر شده بود! یه نفر صاف جلوم بود و اینقدر نزدیکش شده بودم که نشد چهره ش رو ببینم. یارو دستاشو انداخت دور کمرم که نگهم داره. محکم خوردم بهش و به خاطر زیاد بودن سرعتم هر دو تعادلمون رو از دست دادیم. اون افتاد روی زمین و من افتادم روش! نفسی که تو سینه ام حبس شده بود رو بیرون دادم، شالمو چون محکم دور گردنم گره زده بود که موقع بازی نیفته هنوز روی سرم بود فقط چتری هام ریخته بودن توی صورتم و نمی تونستم درست ببینم. چتری هامو با یه دست کنار زدم و چشمم تو یه جفت چشم آبی قفل شد. دستاشو هنوزم دور کمرم بودن و نگاش خیره به نگام! با صدای سوت چند نفری که توی محوطه بودن و غش غش خنده شون یهو به خودم اومدم، سریع دستامو بردم سمت کمرم و دستاش داریوشو از دور کمرم باز کردم، تو اون لحظه به این فکر کردم که چقدر دستاش داغن! اومدم از جا بلند بشم که چون هول شده بودم باز سر خوردم و اینبار کنار داریوش افتادم، داریوش نشست روی پاهاش و آروم گفت:
- مواظب باش! بذار کمکت کنم ...
دستشو اورد به سمتم، با غیظ دستشو پس زدم. اون لحظه فقط به فکر این بودم که ازش دور بشم. قلبم بدجور داشت توی سینه بی قراری می کرد. به خصوص که هم نگاهش هم لحن حرف زدنش عوض شده بود. یه بار دیگه تلاش کردم و اینبار موفق شدم بلند بشم، باید یه چیزی هم می گفتم بعد می رفتم، پس گفتم:
- مگه کوری؟ جلوی پاتو نگاه کن!
رنگ نگاهش عوض شد، پوزخندی نشست کنار لبش، دستی روی شلوار جین رنگ روشنش کشید، بلند شد و گفت:
- حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم؟ جنابعالی حواستون به دختر خاله تون بود و منو ندیدین.
باز زبونمو پیدا کردم و با شیطنت گفتم:
- اگه حواسم به سپید جون هم نبود، تو رو نمی دیدم. چون پیش چشمم خیلی ریزی.
بر خلاف تصورم، این بار عصبانی نشد و فقط نگاهم کرد. یه نگاه عاقل اندر سفیهانه، گفتم:
- چیه کم آوردی؟
- من جلوی هیچکس کم نمی یارم.
- پس چرا حرف نمی زنی؟
- این حرفای پر از توهینت رو باید بذارم به پای سن و سالت. نمی خوام دوباره از کوره در برم و حرکت ناشایستی بکنم که بعد مجبور بشم سرگردون خیابونا بشم و خودمو سرزنش بکنم.
بعد از این حرف مقابل چشمای بهت زده من پوزخندی هم چاشنی حرفاش کرد و با قدمای آروم از کنارم گذشت و دور شد. دستاشو فرو کرده بود توی جیب شلوارش و سرشو هم انداخته بود زیر ... اینقدر به رفتنش خیرهمونده که توی پیچ از دیدم خارج شد. دوباره دلم تو سینه داشت می لرزید. صدای سپیده منو به خودم اورد و تازه یادم اومد سپیده هم اینجا بوده و حرفای ما رو شنیده:
- منظورش چی بود؟
بغضی که داشت حنجره م رو زخم می کرد رو فرو دادم و گفتم:
- نمی دونم.
سپیده بدون اینکه دیگه چیزی بگه دستشو انداخت دور شونه م. دوتایی نشستیم روی نیمکتی که همون دور و بر بود. نگاه بعضی ها بهمون هنوزم پر از شیطنت و خنده بود. بی حوصله گفتم:
- سپیده بریم تو اتاق ...
سپیده هم سرشو تکون داد. خدا رو شکر که درکش بالا بود و می دونست من توی چه برزخی افتادم و دست و پا می زنم. همین که رفتیم توی اتاق اتفادم روی تختم و ملافه رو تا روی سرم کشیدم بالا. حوصله هیچ کس و هیچی رو نداشتم. تازه سر شب بود اما من می خواستم بخوابم. هر چند که خوابم به چشمم نمی یومد و مدام به جمله داریوش فکر می کردم. حرفش به دلم نشسته بود و چون به این جمله که می گفت « هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» اعتقاد داشتم پیش خودم فکر می کردم که یعنی حرفش از ته دل بوده و واقعاً از کاری که کرده ناراحت و کلافه شده و سر به خیابون گذاشته؟ مامان هر چی اصرار کرد که برای شام برم رستوران قبول نکردم و خستگی اسکیت بازی رو بهونه کردم. بهم مشکوک شده بود شدید، اینو از نگاهاش می فهمیدم. اما الان اصلا جو رو برای نصحیت و پرس و جو مناسب نمی دید. پس هیچی نگفت و دست از سرم برداشت. تا صبح توی تخت خواب این دنده اون دنده می شدم. وقتی خوب فکر می کردم می دیدم زیاد هم از سیلی داریوش ناراحت نشدم. دستمو روی گونه ام گذاشتم و زمزمه کردم: «هر چه از دوست رسد نکوست».
* * * * * *
عموم داشت ازدواج می کرد، هفته آینده هم عقد کنونش بود. بابا ازمون خواست زودتر برگردیم که به کارامون برسیم. بعد از این خبر، من و سپیده تصمیم گرفتیم که لباسامونو از همونجا بخریم. با مامان ها و خاله کیمیا و طبق معمول آرمین و داریوش، راهی بازار شدیم. رابطه م با داریوش مثل قبل بود ببا این تفاوت که داریوش هم زیاد سمت من نمی یومد و فقط نگام میکرد. نگاه هایی که خیلی با نگاه روز اولش فرق داشتن. هر بار که باهاش چشم تو چشمک می شدم دلم می لرزید و سریع نگامو می دزدیدم. همه امیدم به این بود که این مسافرت هر چه زودتر تمومبشه و من دیگه داریوش رو نبینم. دیدن این مدلیش فقط عذابم می داد. لباس خریدن من و سپیده هم معضلی بود! البته سپیده راحت تر از من بود و اصولاً خریدش رو توی همون مغازه اول انجام می داد و خیلی هم راضی بود همیشه. برعکس من که اگه کل مغازه ها رو زیر پا نمی ذاشتم هیچ وقت نمی تونستم از خریدم لذت ببرم. تماوم لباسا رو از نظر می گذروندیم و رد می شدیم. سپیده طبق معمول خیلی زود لباسشو انتخاب کرد. پیراهن کوتاه یاسی رنگی که پشتش ربان بزرگی به شکل پاپیون قرار گرفته بود و پایین ربان روی زمین می کشید و لباسو حسابی فانتزی کرده بود. تقریباً یه دور کامل پاساژو دور زده بودیم، ولی من اون لباسیو که می خواستم پیدا نکردم. وقت هم برای سفارش لباس نداشتیم. همین طور که بی تفاوت لباس ها رو نگاه می کردم، نظرم به لباس فروشی بزرگی جلب شد. دست مامانو کشیدم و گفتم:
- اونجا نرفتیم نه؟
مامان پیشونیشو گرفت و گفت:
- والا من دیگه نمی دونم! اینقدر تو ما رو دنبال خودت چرخوندی که سر گیجه گرفتیم.
با هیجان گفتم:
- نه نرفتیم، این دیگه آخریشه! قول می دم یه چیزی از همین جا بخرم.